موازی چشمانم
از دلـت یک آیینـه مـی اُفــتــــد..
همان اندازه سوختن دارد.. .. وقتی به آسانی پرواز می دهی خاطرت را
وقتی می شکنی بالی را تا خودت پرواز کنی ..
وقتی می بینی و می شنوی صدایی که روزی آرامشت بود شکست..
وقتی خودت را به آینده می زنی تا خودت را حمایت کنی
وقتی مثل من ..مثل من..تنها ...تنها ..تنها...تنها...
ازکنار شیشه ها عبور می کنی ..و زخمی نمی شوی..
وقتی خاطرت نیست چگونه آرام شدی .. من چرا به تو می رسم وقتی همیشه با توام اما تنها...تنها تنهاا...
س.گوهری با اینکه روزگار دل بی تاب من را شاهد خیلی دروغ ها و خیانت و دورویی ها کرد و بر خلاف جریان رود خانه ی دلم با من دم از ناسازگاری زد ..اما باعث شد که به انسان هایی غیر از ادم ها بنگرم ..هرچند سخت بود و خواهد شد اما ..این نیز بگذرد.. و حالا ترانه ایی تازه نفس که به رغم حس غزل متولد شد و اولین روز میلادش را مصادف با تولد خورشید می دانم .. هنوزم ... هنوز دل تنگیا دارم برا ی دیدن چشمات برای وقت جون دادن ، واسه خندوندن غمهات هنوز دلواپسی دارم واسه دنیای بی رحمت س. گوهری (روزهایی که سرمایش دست هایم را گرفت ) .. چه سخته دلتنگ قاصدک بودن در جاده ای که در آن باد نمی وزد
کوچولوی من .. زمین - قاره ی آسیا - ایران - اصفهان – حاشیه زاینده رود - روبه روی جریان ها ی نبض شهری – ساختمان شماره ی هفت - یک حیاط کوچک و دوتا پنجره رو به حیاط و پرده ی صورتی رنگُ موهای فر و بلند نوژلا دختر سه سا له و نگاه گرد و خیره به در چوبی داخل حیاط که حواس سه گانه ی مادر بزرگ را بهم می ریخت برا ی دوره ایی جدید از جریانات زندگی .. باد شدید تر می وزید ُ پرده صورت ی رنگ با چشم های دختر این طرف و اون طرف می رفت ..طرف راست پنجره یه صندوقچه ی کوچولو ی قدیمی و رو به رویش هفت دونه تسبیح ُ گل های خشک ِ پرپرشده ایی که یک دنیا خاطره ی شیرین برای چشم های مادر کنار گذاشته بود .. هفت سال سکوت ،هفت سال صبوری در برابر حرفایی که از جنس شفاف بارون نبود و دل مادر را در مقابل نوژلا می لرزاند ..دستای مادر خالی و دلش پر از حرفایی بود که هیچ وقت جرات گفتنش را پیدا نمی کرد.. دونه دونه اشکاهایش را پاک می کرد و لابه لای خاطرات کهنه ی دیروزش جا می گذاشت .. دنیای غریبی است که لبخند را هم باید " زد " برای فرار از گفته هایی که بغض گلو را خفه می کند دستش می لرزید ..آرام آرام سراغ صندوقچه ی هفت ساله ی غم هایش رفت ..عینکش را برداشت و با دونه های اشکش در صندوقچه را باز کرد ..لحظه ها سال بود و ثانیه ها دروغ رفته ای که زمان را در برابر مادر می شکست .روبریش یک دفتر سیاه و پر از اشک مادر...به نام خدایی که... من و پدرت سال ها بود که همدیگررا می شناخیم از دانشگاه تا وقفه های بی ثانیه ی خداحافظی .. روز اولی که پدرت را دید م انگار سال ها بود که می شناختمش ودر نگاهش غمی بود که هیچ وقت دلم را آرام نمی گذاشت ..دائم چشمانم دنبال عمق نگاه پر از رازش بود ..نمی دانم که بود از کجا امده بود از جنس چه بود ..اما این را می دانم که آسمان چشمانش را حریر سرمه ای رنگي پوشانده بود و نگاه معصومش طعم ماه را خوب می شناخت .. هر وقت می دیدمش زیر لب می گفتم ( دلم به چشمان خسته ات دل بسته.... ) ..حس عجیبی بود آشنا و غریب .. به من نزدیک بود و دور از چشمانم .. تا اینکه غریبی ما با آشنایی انس گرفت ..روبروی هم قرار گرفتیم حرفهای ما تمامی نداشت برای گفتنی که فرجامی برای خداحافظی نمي گذاشت..روزها می گذشت و دل من روز به روز عاشق تر از دیروزمی شد و نگاهم مشتاق تر از هر لحظه نبض روزهای رفته ی پدرت را احساس می کرد ، حسی که قلب مهربانش را روز به روز آزرده تر از دیروزها می کرد ..پدرت سرشار از احساس بود و من سرشار از منطقی که احساس را برای خودش خط ممتدی از دیروزها می دانست ..و برا ی گذر از این دیوار خطی، قرار ما تسبیحی شد برای دانه هایی که هفت بند دل ما را مبتلا به ماندن می کرد ..قرارما هر روز زیر دخت کاج پیر با دنیایی تلنبار از غم ها بود که برای خالی کردنش ساعت ها پیاده بغض قدم هایمان را فرو می داد ، تا مبادا ردی از آن روی سکوت لحظه هامان باقی بماند.. دل من پر از حرفهای نگفته و چشم او پر از خواهش احساس رفته .. کوچولوی من ساعت ها باید راه رفت تا بفهمی این دقیقه ها چگونه سپری شد و گذشت از احساسی که مال تو نبود و صدا، صدای ترسناک فاجعه ای برای تغییر تقدیر بود .. روزها می گذشت و غرور بودن او در کنار من حس ممتد تکرار را برای پدر ایجاد می کرد .. و من این احساس را می فهمیدم و حرفهای نگفته اش را می شنیدم حرف عشقی تازه ..حرفهایی که حس با هم بودن را از او می گرفت و جایگزین آن ثانیه های بی قراری برای دلی بود که نیمش برای قلب دیگری شده بود و نیمه ی دیگرش برای آغاز احساس تازه .. نگاهش کردم این احساس باید از دل و قلبم می رفت تا پدرت آرام نفس می کشید و حرفی برای خداحافظی می زد.. قلبم را خالی کردم از احساس بودن و بدون وقفه قلبم را ... . .. صدای اذان بلند شد ... پدرت مثل همیشه نبود دانه های تسبیح از هم جدا افتاده و خالی از آیه های امن یجیب بود ..صدايش از همیشه آرام تر و رها تر ...(نمی خوام باهات بمونم ..بروووووووووووو) ...و صدای گریه نوزاد سه ماهه ازتصمیم پدر از پشت شیشه سبز رنگ آی سی یو و حرف های پر از سکوت من .. ( بیشتر از من دوست داره ..؟؟؟ ). ( .. ) قلبت خوبه ؟ آرومه ؟؟ آرومه .. و بعد از چند ثانیه صدای خط بو-----------------------------ق ممتد تلوزیون بخش قلب بیمارستان میلاد و صدای قدم های محکم مرد با قلبی مملو از عشق تازه از دیگری... زمین - قاره ی آسیا - ایران - اصفهان – حاشیه زاینده رود - روبه روی جریان ها ی نبض شهری – ساختمان شماره ی هفت - یه حیاط کوچیک و دوتا پنجره رو به حیاط و پرده ی صورتی رنگ و موهای فر و بلند نوژلا دختر سه سا له و نگاه گرد پر ازاشک خیره به عکس یادگاری مادر ...
نوژلا به معنی ( قطره ی باران ) فراموش کردنت... *** تقصير " من " نبست كه بعد از " تو " او آمد اين قاعده ي دستور زبان فارسي است! ********************************* ببند تا جاری نشده خونی که سیاه کرده پیراهنت را ببند ..دستمالی را که برای سرت کوتاه شده ** نفس نفس می زنی ..رنگ چشمانت رفته از سیاهی چشمانت از نفرت لفظی که می چکد روی دستانت از سرعت / ازماشین ،و قطره هایی که روی تقدیر سیاهت را پوشانده از دلت که چه واها نمی ریزد.. بغضت را ببند/ ببند چشمانت را .. ببند وسعتی را که کم کم نخواهی دید واااااااااااااااااای روزگار ..ببند دهانت را!! چقدر واحد ها قطره قطره قطره باید برایت بسوزم تا از سرنوشتت خونی نچکد وتو مرا یا یک چشم نبینی ومن بی هوا .. هواییت نشوم تا تو ، دوباره تو شوی و تو مرا با یک چشم نبینی وتو.. ببند این پنجره را .. ببند.. ** پیراهنت را ببر یوسف چشمان یعقوبت دست به نقد تر از تقدیر کنعان است هر چند که دلتنگ تر از تنگ بلورم ميلادت خجسته و ظرف دلتنگي ام كوچك تر از خداحافظي تو چند قدم مانده تا صبح را وضو بگیرم از چشمه ای که روزی مهتابم بود// حقیقتش را بخواهی آدرسی گم کرده ام که نامش را صدایش را خوانشش را دیگر به یاد نمی آورم . گفتم یادت هست ؟ سراغش را از تو می گرفتم ؟یادت هست تا صبح با یادش شمارش می کردیم تسبیح ها را برا ی صبری که نمی د انم تا کجا ادامه دارد !!
یادت هست می شمردیم ثانیه های دعا را از زبان هم ..روبروی مسجدی که نامش بزرگ است و عطرش جاده ای را به خاک انداخت که دانه های تسبیحش به مزار شهیدی می رسید که نشانی گم شده ام را از او می گرفتم .. یادت هست روبروی آیینه ماه را جستجو می کردی ؟؟ یادت هست ؟؟.. نمیدانم انگار من هم چیزی یادم رفته است اینکه تو .. کلامم پریده است ..و آدرسم به اشتباه در کیف رهگذری بی نشان افتاده است.. راستی !؟ آدرس چشمه را یادت هست ؟؟ نمی دانم چگونه وضو باید می گرفت .. این روزها او هم مرا به یاد نمی آورد ، نمی دانم سراغ می گیرد یا تنها منم که می گویم به نام خدایی که در همین نزدیکیست .. این دل نوشته فقط یه مقدمه بود برای یک داستان کوتاه که که اگر خدا بخواهد در پست بعدی خواهم گذاشت .. امیددارم دل ما هم به گفتن ها مجرم شود . ** مثل سیب وجود مرا تصرف کرد رسیده بود ، خودش را به من تعارف کرد پنج بار در آییینه صرف شد ، خندید در آب و رنگ قشنگی کمی تصرف کرد شبیه وسوسه شد : سرخ ، بعد چرخی زد و روبه روی کسی مثل خود توقف کرد : مراببخش فقط جای چند دندان است نپرس ، هیس...و اظهار یک تاسف کرد هنوز پیرهنش چند دکمه می خندید که شرم باکره ام را پر از تشرف کرد دوباره قافیه را باخت ، شکل من شد باز تمام هستی خود را به من تعارف کرد : (( قبول کن که در این دوره عشق را سخنت بدون حاشیه فهماند ، بی تعارف کرد دو دل نباش یه قول برادرم شیطان همیشه می شود از خود کمی تخلف کرد.)) دو حس ممتنعی که غریزه می نامند میان خلوت انگشتهاا ها تصادف کرد و رفت پیرهن را زپشت پاره نکرد شبیه آن زلیخای حسن یوسف کرد .
واسه اون لحظه که رفتی و شد دریای غم سهمت
نگو رویای من پوچه نگو صبرت رو کم دارم
نگو یک باور طوفان نگو یک مشت غم دارم
بگو طوفان نمیشی و به احساسم نفس میدی
به جز آرامش دستات بهم رویات و پس میدی
بهم تکیه بده بازم دلم کوهی پر از گنجه
واسه دلتنگیات بی شک یه جایی خالی از رنجه
ببین دلواپسی هام و پر از بغض ترک خوردست
پر از حرفای تکراری ، پر از زخم نمک خوردست
کجای ماجرا مُردم که تو مرگ من و دیدی
از این احساسِ سر در گم ، از این افسوس ترسیدی
دارم دیونگی هام و میذارم پای تقدیرم
تو از دست دلم میری منم از دست تو میرم !!
برچسبها: هنوزم
برايم مثل اب خوردن بود...
از همان اب هايي كه ..
مي پرد توي گلو و سال ها سرفه مي كنيم !....
با کوه غمت سنگ تر از سنگ صبورم
اندوه من انبوه تر از دامن الوند
بشکوه تر از کوه دماوند غرورم
يک عمر پريشاني دل بسته به مويي است
تنها سر مويي ز سر موي تو دورم
اي عشق به شوق تو گذر مي کنم از خويش
تو قاف قرار من و من عين عبورم
بگذار به بالاي بلند تو ببالم
کز تيره ي نيلوفرم و تشنه ي نورم
"قیصر امین پور"
گفتم دلم گفتی ..
![]()
![]()
![]()
![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |


